تبليغاتX
عاشقانه برایت می نویسم - داستانهای عاشقانه(عشق سوزان قسمت چهارم) >

عاشقانه برایت می نویسم


داستانهای عاشقانه(عشق سوزان قسمت چهارم)  

ادامه داستان


/* /*]]>*/ از آنطرف فرهاد گفت عزیزم چطوری نکنه منو فراموش کردی؟پرستو با خنده گفت:نه عزیز دلم تو همه وجود منی چطور تو رو فراموش کنم میخواستم همین الان بهت زنگ بزنم اگه دیر شد ببخشید ما جشن خانوادگی کوچکی گرفته بودیم .فرهاد گفت :منم میخواستم بگم که تو رو دعوت کردم به جشنی که دونفری میخواهیم بگیریم پرستو خنده کنان گفت: باشه عزیزم دعوتت رو قبول کردم حالا بگو کجا؟فرهاد گفت نمی دونم تو بگو؟پرستو بعد از کمی فکر گفت همون کافی شاپ همیشگی خوبه؟ فرهاد گفت آره بهترین جاست حالا کی؟همین یه ساعت دیگه خوبه/فرهاد گفت :عزیزم چرا همه اش میگی خوبه هر چی که تو بگی خوبه پس تا یه ساعت دیگه خدا نگهدار .پرستو هم بعد از خداحافظی به پدر و مادرش پیوست و در جواب سئوال مادرش اونو پیچوند.لیلا از پله ها که پائین آمد رضا رو منتظر خود دید .وقتی به هم رسیدند به هم سلام کردند .لیلا گفت :خب رضا چه کاری به این مهمی هستش که خواستی به این سرعت منو ببینی؟رضا گفت :مطلب مهمی هستش که به زندگی و آینده من تو ربط داره.لیلا:اون چیه رضا جان؟رضا:ما امشب به اتفاق خانواده میخواهیم بیایم خواستگاری. لیلا با ناباوری گفت:جان لیلا راست میگی ؟رضا گفت :مگه من تا حالا به تو دروغ هم گفته ام ؟لیلا گفت :نه عزیزم اما باورم نمیشه که دارم به آرزوم میرسم. رضا گفت :لیلا جان تو تا رسیدن به آرزوت فقط چند قدم فاصله داری اون قدمها هم رو که بر داری به آرزوت رسیدی.لیلا با خنده گفت:حالا اون قدمها چیه؟ رضا گفت :آهان حالا شدی اون لیلای دوست داشتنی بهت گفتم که من از یه دختری کینه به دل دارم و تا زهرمو بهش نریزم آروم نمیشم.لیلا گفت :خوب حالا از دست من چه کاری بر میاد؟رضا گفت :عجله نکن بهت میگم تا اونجایی که من میدونم اون دختر دوست جونی جونی تو هستش تو باید اونو به یه جایی بکشونی تا من بتونم انتقامموازش بگیرم.لیلا گفت :اون دوست من که میگی کیه؟رضا گفت:پرستولیلا با ناباوری گفت:پرستو ؟تو میخوای با اون چیکار کنی؟رضا:اونش دیگه به تو ربطی نداره .لیلا:جان لیلا بگو اون چی کار کرده چیکار میخوای باهاش بکنی؟رضا :اون بد جوری قلبمو شکسته میخوام کاری کنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه لیلا گفت :رضا اما اون بهترین دوست منه من نمی تونم همچین کاری بکنم.رضا گفت:که نمی تونی ؟من فکر میکردم که تو منو دوست داری و هر کاری بگم میکنی اما مثل اینکه اشتباه میکردم و با گفتن این حرف از لیلا دور شد. هنوز زیاد دور نشده بود که لیلا خودشو به اون رسوند و گفت:باشه رضا هر چی تو بگی حالا من چی کار باید بکنم؟پرستومیخواست از خونه خارج بشه که صدای زنگ تلفنش بلند شد شماره لیلا رو شناخت و جواب داد.از اون طرف لیلا بعد از سلام گفت:خانم خانما حالا دیگه مارو فرموش میکنی تو کنکور قبول میشی و ما رو هم هیچ؟پرستو بعد از اظهار شرمندگی گفت : لیلا جان تو رو خدا منو ببخش آخه خیلی در گیر بودم لیلا گفت :بی معرفت حالا چی حالا که فهمیدی؟پرستو گفت لیلا جان من با فرهاد قرار دارم میخوام باهاش در کافی شاپ جشن کوچکی بگیرم.لیلا گفت :خوب منم دعوت پرستو من من کنان گفت :اما آخه...لیلا نگذاشت حرفش رو بزنه و با شوخی گفت :نکنه میترسی من فرهاد و غر بزنم؟پرستو گفت:نه نه باشه تو هم دعوت یه ساعت دیگه کافی شاپ...منتظرتم باشه؟خداحافظ. لیلا هم با گفتن خداحافظی گوشی خودشو قطع کرد و بلا فاصله شماره رضا رو گرفت و جزئیاتو به رضا گفت..رضا گفت: لیلا به دقت گوش کن ببین من چی میگم حرفهایی که میزنم موبه مو باید عمل کنی اگه کوچکترین اشتباهی بکنی به تو شک میکنن و منم فرار میکنم آن وقت تو میمونی و دوست عزیزت.لیلا گفت: باشه بگو .رضا گفت:...پرستو زودتر از همه رسید .هنوز میزی رو انتخاب نکرده بود که لیلا هم رسید اونا با هم احوال پرسی کردند و میزی رو انتخاب کردندو پرستو منتظر فرها و لیلا هم منتظر زمان .زمانی که آبستن حوادث شومی برای اونا بود.گوشی لیلا زنگ زد و لیلا با نگاه به شماره از پرستو معذرت خواهی کرد و از میز دور شد و گوشی رو جواب داد .از اون طرف رضا بود گفت لیلا چی کار میکنی .لیلا گفت رضا من توی کافی شاپ میمونم اولین دختری که بعد از زنگ من از کافی شاپ خارج میشه پرستو هستش و گوشی رو قطع کردو به سر میز برگشت و بازم از پرستو عذر خواست.دل تو دل لیلا نبود و به عاقبت کاری که میکرد فکر میکرد و اون کارو برانداز میکرد ومتوجه نبود که پرستو اونو چند بار صدا زده وقتی پرستو لیلا رو تکان داد اون متوجه شد و با نگرانی گفت چیه؟پرستو گفت :کجایی دختر چند بار صدات کردم/لیلا عذر خواهی کرد .پرستو گفت :فرهاد زنگ زدو گفت که سر همین خیابان منتظر منه و گفت که بریم جای خوش آب و هوا.لیلا با دستپاچگی گفت :نه نه همین جا که خوبه بگو فرهاد هم بیاد اینجا.پرستو گفت :اما منم عقیده دارم که اینجا برا جشن خوب نیست من که دارم میرم اگه توام میای پاشو واگر نه که خداحافظ.لیلا گفت نه من نمی تونم بیام تو برو به سلامت خوش بگذره.به محض اینکه پرستو از میز کمی دور شد لیلا شماره رضا رو گرفت و گفت : رضا همین الان پرستو میاد بیرون و قطع کرد.پرستو چند قدم مانده بود به در ورودی کافی شاپ که ناگهان لیلا تصمیم عجیبی گرفت و در حالی که به طرف در ورودی میدوید بلند بلند گفت:پرستو پرستو نه نرو بیرون پرستو خواهش میکنم و خودش با سرعت به طرف در دوید در یک لحظه پرستو و لیلا به در ورودی رسیدند .دست پرستو دستگیره در را لمس کرد و اونو باز کرد اما همین که خواست بیرون برود لیلا از پشت اونو گرفت و با تمام قدرتش به عقب پرت کرد و خودش به بیرون دوید....دوستان گلم قسمت پایانی داستان در روزی و آپی دیگر
دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 | 10:55 بعد از ظهر | + | موضوع: |