تبليغاتX
عاشقانه برایت می نویسم - داستانهای عاشقانه(عشق سوزان قسمت سوم) >

عاشقانه برایت می نویسم


داستانهای عاشقانه(عشق سوزان قسمت سوم)  


چند وقتی میشد که بخاطر نزدیک شدن به کنکور کلاس کامپیوتر هم


تعطیل شده بود



گاهی وقتها لیلا را به خانه دعوت میکرد و یا لیلا خودش به خانه اشان میامد.اما


با فرهاد فقط از طریق تلفن حرف میزد.دریک نیمه شب که مادر پرستو برای


خوردن آب به آشپزخانه رفته بود دید که هنوز چراغ اتاق پرستو روشن است به


ساعتش که نگاه کرد عقربه ساعت 2/5 نیمه شب را نشان میداد به آرامی به اتاق


پرستوآمد اول خیال کرد که پرستو خوابش برده و چراغ روشن مانده اما وقتی که


وارد اتاق شد دید که پرستو هنوز بیدار است و درس میخواند روی تختخواب


نشست و

گفت:عزیزم پاشو بخواب مریض میشوی.پرستو با خنده گفت:مادر جان وقتی که


مارا زیر خاک دفن کردند آن موقع وقت برای خوابیدن بسیار است.مادرش با


ناراحتی گفت:دور از جان امشب دیوانه شده ای .چندین روز بعد از کنکور گذشته


بود. آن روز روزی بود که نتایج را اعلان میکردند.تلفنی با فرهاد قرار گذاشت و


از خانه خارج شد.خدا خدا میکرد که اگر اسم خودش در پیک نیست اسم فرهاد


باشد.در نزدیکی دکه روزنامه فروش فرهاد را دید.با دلواپسی گفت:فرهاد جان


چی شده قبول شده ای .فرهاد گفت:اولا که قبول شده ایم دوما



من نتوانستم بدون تو روزنامه را بخرم.با هم به طرف دکه رفته و پیک سنجش را


خریدند.اسم هردوی آنها بود

پرستو از خوشحالی روی پا بند نبود و مرتب اشک میریخت.فرهاد گفت:عزیزم


برو و خبر این موفقیت را به پدر و مادرت بده فردا همدیگر را می بینیم.من



می خواهم به مناسبت قبولیمان جشن کوچک دو نفره ای را بگیرم پس قرارمان


باشد فردا همین ساعت و همین مکان.پرستو گفت فرهادم میخواهی همین امروز


را با هم باشیم و جشن بگیریم؟فرهاد گفت:نه عزیزم برو خانه و مادرت را از



نگرانی در آور او منتظرت است


پرستو با خدا حافظی از فرهاد با سرعت به طرف خانه حرکت کرد.آنقدر


خوشحال بود که اصلا به اطراف خود توجه نداشت و نمی دانست که کسی مثل


سایه او را دنبال میکند.پرستو آنقدر باسرعت می رفت که غافل بود  روزگار


برای او چه خوابهای عجیبی که ندیده است...




قسمت چهارم و پایانی داستان عشق سوزان در آپ بعدی....

دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 | 10:11 بعد از ظهر | + | موضوع: |