تبليغاتX
عاشقانه برایت می نویسم - داستانهای عاشقانه(عشق سوزان2) >

عاشقانه برایت می نویسم


داستانهای عاشقانه(عشق سوزان2)  

 

عشق تنها مهمان ناخوانده ای هست که بدون دعوت وارد خانه قلبت میشود....

 

به محض این  که پرستو این حرف را زد همه از تعجب دهانشان باز مانده بود.هیچکس نمی

 

دانست که

 

آنها چه بهمدیگر گفته اند.پدر پرستو رو کرد به پرستو و گفت همه منتظر هستم تا دلیل حرفت را

 

بفهمیم.پرستو رو به طرف جمع کرد و در حالی که اشک میریخت گفت پدر جان اگر من در این

 

خانه زیادی

 

 هستم لطفا منو از خانه بیرون کنید و یا هر تصمیمی که در مورد من بگیری با کمال میل میپذیرم

 اما

 

هرگز راضی نشوید که من زن کسی بشوم که منو واسه این که خوشکل ترین دختر محل هستم

 

بخواهد

 

 و یا این که با دوستاش سر من شرط بندی کند که هر جور شده منو مال خود کند.قبل از اینکه

 

پدر پرستو

 

 بخواهد حرفی بزند پدر رضا رو به جمع گفت این حرفا چیه که پرستو خانم میزنه ما پرستو رو

 

 مثل دختر

 

خودمون دوست داریم .در اینجا تا پدر پرستو خواست صحبت کند پرستو رو به پدر رضا

 

گفت:اگر اینطور

 

است پس خواهش میکنم که اجازه ندهید که دخترتان بد بخت شود.قبل از اینکه پرستو حرف

 

دیگری بزند

 

پدرش وسط حرف او پرید و گفت:پرستو هیچ میفهمی که چی داری میگی؟فکری عین برق از

 

ذهن پرستو

 

 جهید که من که تا الان پیش رفتم پس بگذار که هرچی پیش میاد بیاد.پرستو رو به جمع کرد و با

 

 قاطعیت

 

 گفت:پدر جان من حاضرم که شما هر بلایی که دوست دارین سرم بیارین حتی حاضرم همین الان

 

بدست شما بمیرم اما حاضر نیستم حتی یک دقیقه با این مرد زندگی کنم پدر من از شما خواهش

 

میکنم پدر جان التماس میکنم حاضر نشوید که دخترتان بد بخت شود پدر جان.....دیگر اشک به

 

پرستو

 

امان نداد و در حالی که بلند بلند گریه میکرد به طرف اتاق خود دوید.اصلا متوجه گذشت زمان

 

نشد وقتی

 

چند بار صدای در اتاق خود را شنید ومادرش که با نگرانی او را صدا میزد در اتاقش را باز

 

کرد مادر به محض

 

 اینکه او را دید او را بغل گرفت و در حالی که او را نوازش میکرد گفت :دخترم غصه نخور

 

 همه چیز تمام شد

 

 واقعا این پسر بی شعور و پررو هست.هر چقدر او قلدر و زبان نفهم هست پدرش آدم فهمیده و

 

دنیا دیده

 

 ای هست.پرستو به صورت مادرش نگاه کرد و پرسید چی شد کار به کجا کشید.مادرش

 

گفت:هیچی

 

پسره در کمال پررویی گفت من به هر قیمتی شده باید پرستو را مال خود کنم اما پدرش غائله را

 

خواباند

 

و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.آن شب مادر و دختر تا پاسی از شب با هم گفتگو

 

کردنداز

 

ناکامی های ازدواجهای دختران فامیل و وقتی به خود آمدند که ساعتع از نیمه شب گذشته بود

 

مادر با

 

بوسی که از پرستو گرفت گفت :دخترم بخواب که از فردا کارهای زیادی داریم باید به پدرت

 

نشان دهی که

 

 داشته کار اشتباهی انجام میداده.پرستو گفت مادر به شما قول میدهم که باعث پشیمانی شما و پدر

 

نشوم .آنشب پرستو با آرامش عجیبی به خواب رفت .پرستو پرستو عزیزم پاشو ساعت از هشت

 

هم

 

گذشته.پرستو با نوازشهای مادرش دیده گوشود و گفت:مادر چرا زودتر بیدارم نکردی مادرش

 

گفت :عزیزم

 

 هنوزم دیر نشده پاشو تا دست و روی خودتو میشویی منم صبحانه ات رو آماده میکنم .سر میز

 

صبحانه

 

مادر پرستو از پرستو پرسید :عزیزم امروز برانامه ات چیست پرستو گفت:مادر من قصد دارم

 

با جدیدت

 

درس بخوانم تا در کنکور قبول شوم پس اولین قدمم اینه که امروز در یکی از کلسهای کنکور

 

ثبت نام کنم

 

بعدم میخوام در کلاس کامپیوتر ثبت نام کنم تا بتوانم در کنار درسم کامپیوتر رو هم یاد

 

بگیرم.پرستو بعد

 

از صبحانه از خانه خارج شد همین که از پیچ کوچه اشان گذشت رضا را مقابل خود دید برای

 

لحظه ای

 

متحیر نگاهش کرد اما همین که خواست با کم محلی راهش را ادامه دهدرضا با تندی گفت :که

 

منو سکه

 

 ی یه پول میکنی گنده لاتهای محل نتونستن رو حرف من حرف بزنن تو یه الف بچه به من

 

جواب سر بالا

 

میدی پرستو هم جرئتی به خود داد با با شهامت گفت من به هیچ عنوان زن تو نمی شوم حتی اگر

 

بمیرم .رضا با خندی چندش آوری گفت: نه نه حرف از مردن نزن حیف نیست تن به این

 

خوشکلی و نازی

 

بره زیر خاک حالا اگر من کامم رو گرفته بودم اشکالی نداشت اما نذار منم ناکام باشم.پرستو با

 

ناراحتی

 

گفت :خفه شو کثافت حمال من به اشغالی مثل تو حتی نگاه هم نمی کنم و خواست رد شود که

 

رضا

 

محکم بازوی اونو گرفت و سرش رو بیخ گوش پرستو آورد و گفت:تو یا مال منی یا هیچ کس

 

نترس تو رو

 

نمیکشم اما اگر مال من نشوی کاری میکنم که روزی صد بار به پام بیفتی و از من خواهش کنی

 

که یه

 

نگاه به تو بکنم اون موقع منم که مثل حالای تو کری بخونم پرستو در حالی که بازوشو از دست

 

رضا بیرون

 

 میکشید گفت :هیچ غلطی نمی تونی بکنی و به سرعت دور شد و به حرف رضا که داشت بلند

 

 میگفت

 

به هم میرسم پرستو خانم اعتنایی نکرد.بعد از ثبت نام در کلاس کنکور وارد محلی شد که اونجا

 

کلاسهای کامپیوتر تشکیل میشد .خانمی جوان پشت میزی نشسته بود که با دیدن پرستو گفت

 

بفرمائید.پرستو گفت میخوام در کلاسهای کامپیوتر ثبت نام کنم .خانم بازم پرسید مقدماتی یا

 

پیشرفته

 

پرستو گفت:نه مقدماتی بعد از اون پیشرفته.خانم منشی گفت از همین الان شروع میکنی یا بعدا

 

پرستو گفت اما من الان شهریه اش رو با خودم نیاوردم .خانم منشی گفت اشکال نداره شما الان

 

برو سر

 

 کلاس جلسه بعد شهریه رو بیار کلاسم همین الان شروع شده و جلسه اولم هستش پس زود برو

 

 که

 

عقب نمانی .پرستو وارد کلاس که شد سریع کلاس رو برانداز کرد چندین میز با کامپیوتر

 

اطراف اتاق چیده

 

 شده بود و در بالای اتاق هم میز استاد بود که به همه مشرف بود چند میز هنوز خالی بود

 

چنددختر و

 

پسر دیگر هم پشت میزها نشسته بودند با اشاره استاد او پشت یکی از میزها نشست و استاد باز

 

حرفش را از سر گرفت چند دقیقه ای که گذشت پرستو روی خود را برگرداند تا اطراف را بهتر

 

 برانداز کند که

 

در گوشه ی اتاق نگاهش با نگاه جوانی که او هم او را نگاه میکرد گره خورد و دلش هری

 

ریخت پائین....

 

دوستان گلم منتظر ادامه داستان در آپهای بعدی باشید

 

فرزاد بازم برای شما مینویسد

 

منتظر داستانهای عاشقانه از زندگی شما دوستان عزیز

 

 هستم تا در وبلاگم بنویسم

 

در پناه حق پایدار باشید

 

 

 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | چهارشنبه سی ام بهمن 1387 | 8:9 بعد از ظهر | + | موضوع: |