عاشقانه برایت می نویسم
عاشقانه برایت می نویسم
|
|
داستانهای عاشقانه(عشق سوزان 1)
هر چه قدر مشقت عشق بیشتر باشد طعم آن شیرین تر است در دلش هیاهوی عجیبی بود.از دلشوره روی پا بند نبود .خداخدا میکرد مادرش در جبهه مقابل پدرش باشد.اصلا انتظار خواستگار را نداشت.از بعداز ظهر که پدرش با گل و شیرینی و با خوشحالی وارد خانه شده و به مادرش مژده آمدن خواستگار را داده بود همه اش در دلش از خدا می خواست که برنامه ای پیش بیاید که خواستگاریش کنسل شود. همه اش به اون روز شومی بر میگشت که در روزنامه پیک سنجش نامش را در قبول شدگان کنکور ندیده بود.چقدر زحمت کشیده بود.چه شبها که تا نیمه شب بیدار مانده بود و درس خوانده بود.به همه میگفت که من قبول میشوم اونم با رتبه خوب.وقتی اسمش را ندید چندین بار روزنامه را مرور کرده بود اصلا باورش نمیشد که قبول نشده باشد.حتی اعتراض هم به قبول نشدنش کرد ولی انگار در تقدیر اون چیز دیگری رقم خورده بود. پرستو ...پرستو وقتی برای چندمین بار نام خود را شنید به خود آمد و مادرش را نگران روبروی خود دید مادرش پرسید:پرستو جان چی شده ؟تا این سئوال را از مادرش شنید زد زیر گریه و مثل ابر بهاری اشک میریخت.مادرش او را در آغوش کشید و با نگرانی پرسید چیه؟چی شده عزیزم؟پرستو همچنان که گریه میکرد در میان پرده اشکی که روی چشمش نشسته بود به مادرش نگاه کرد و گفت:مادر جان مگر من تو خانه زیادی هستم؟مادرش گفت:این چه حرفیه عزیزم تو نور چشم منی کی گفته که تو زیادی هستی؟پرستو هق هق کنان گفت:اگر من زیادی نیستم پس چرا میخواهید همه آرزوهای مرا نابود کنید ؟چرا میخواهید مرا با این سن کم راهی خانه ی شوهر کنید؟مادر دستی به موهای طلائی پرستو کشید و گفت:قربونت برم همه دختران یه روزی باید شوهر کنند همه اولش دلواپس هستند اما چند روز که میگذره خوشحالم میشن و همه اش میگن کاش زودتر عروس شده بودیم.اما عزیزم با این که نظر من اینه و معتقدم که تو باید عروس بشی اما از این خانواده خوشم نمی آد.به محض شنیدن این حرف پرستو اجازه نداد مادرش حرفی بزند و گفت: مادرجان منم از این پسره خوشم نمیاد.منم که هنوز ترشیده نشدم که بیخ ریش شما بمونم و با بوسی که از لپ مادرش گرفت ادامه داد :خواهش میکنم بیا این خواستگار را رد کنیم تا منم خودمو برا کنکور سال بعد آماده کنم و تا موقع کنکور چند تا کلاس آموزشی هم میرم مادر جونم من مطمئنم که اون موقع دختر خانم دکتر شما خواستگارن باکلاس و بهتری داره .مادرش گفت:بسه بسه دیگه زبون نریز .تو میگی من با اینا چه کنم؟پرستو گفت مادر عزیزم اینو بگذار به عهده خودم فقط تو بعد از این جریان پدر رو قانع کن .مادرش گفت:چی کار میخواهی بکنی؟پرستو گفت:مطمئن باش آبرو ریزی نمیشه.مادرش گفت باشه پدرت به عهده من ولی حالا عجالتا برو صورتت را بشور و خودتو آماده کن همین که من گفتم پرستو چای رو بیار با وقار و سنگین سینی چای رو بیار و اولم تعارف خانواده داماد کن .پرستو گفت :باشه مامان جونم اول تعارف خانواده دوست پدرم میکنم.مادر پرستو تا خواست حرف دیگه ای بزنه صدای شوهرش رو شنید که او را صدا میزد .مادر پرستو با دلشوره نگاهی به پرستو کرد و خواست حرفی بزنه که پرستو پیش دستی کرد و گفت مادر جان برو خیالت راحت باشه.وقتی مادر پرستو از اتاق بیرون رفت پرستو دستهاشو به آسمان بلند کرد و گفت:خدایا ازت ممنونم که اصلی ترین شخص خانواده ام رو همراهم کردی بقیه اشم خودت درستش کن.در همین فکرو خیال بود که صدای مادرش را شنید که میگفت:پرستو جان برای مهمانان چای بیاور.وقتی پرستو با سینی چای وارد اتاق شد رضا خواستگار پرستو لبخند پیروز مندانه ای زد و ازاینکه میدید خوشکل ترین دختر محله قراره زن او بشه به خودش میبالید اما او خبر از اسرار پشت پرده نداشت.وقتی پرستو سینی چای رو جلوی رضا گرفت رضا نگاهی به صورت پرستو که از شرم سرخ شده بود کرد و گفت:بلاخره تو مال من شدی.پرستو بدون حرفی رد شد و به بقیه تعارف کردو بعد کنار مادرش نشست.فقط جسم پرستو تو مجلس خواستگاری بود و معلوم نبود که روحش در کجا سیر میکند.اینبارم وقتی مادرش به پهلوی پرستو ضربه آرامی زد پرستو به خود آمدوبا نگاه به مادرش گفت که چیه.مادرش با اشاره به او فهماند که او باید با رضا تنها صحبت کند.پرستو با بی میلی از جا بلند شد و به طرف گوشه اتاق رفت و روی صندلی مقابل رضا نشست و سرش را پائین انداخت.چند لحظه که گذشت رضا به حرف آمد و به پرستو گفت:پرستو من خیلی تو را دوست دارم و از سال پیش که مدرسه میرفتی هر روز گوشه خیابان می ایستادم تا باهات حرف بزنم خیلی دوست داشتم باهات دوست شوم اما هر چه کردم تو اصلا بهم محل نگذاشتی داشتم دیوانه میشدم و هر روز فکر میکردم که چگونه ترا به دست آورم تا اینکه با هزار مکافات پدر و مادرم را راضی کردم که به خواستگاری تو بیایند .پرستو به خود جرعتی داد و پرسید:چرا با هزار مکافات؟رضا خنده ای کرد که دندانهای سیاه و جرم گرفته اش نمایان شدو گفت :آخه پدرو مادرم میخواستند که من دختر خاله ام رو بگیرم. پرستو بازم پرسید :خوب چرا شما حرف پدرو مادرت را گوش نکردی ؟رضا گفت : جانم آخه دختر خاله ام در مقابل تو مانند کلاغ است در مقابل طاووس.به محض شنیدن این حرف پرستو که دنبال فرصت میگشت و خوشحال از فرصت بدست آمده با اعتماد به نفس از روی صندلی بلند شد و رو به رضا کرد و با صدای بلند که همه بفهمند گفت:من هرگز زن تو نمی شوم.....
دوستان عزیز منتظر ادامه این داستان در آپ بعدی باشید فرزاد دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | یکشنبه بیست و نهم دی 1387 | 7:31 بعد از ظهر | + | موضوع: |
|
|