عاشقانه برایت می نویسم
عاشقانه برایت می نویسم
|
|
دوستان سلام بعد از مدتها طولاني كه اپ نكردم بلاخره تا چند روز ديگه قسمت اول داستان معجزه عشق براتون ميگذارم. دوستدار همه شما فرزاد دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 | 2:15 بعد از ظهر | + | موضوع: |
داستانهای عاشقانه(عشق سوزان قسمت آخر) ![]() ![]() ![]()
دوستان عزیز متاسفم از اینکه آپ این قسمت از داستان خیلی طول کشید.
وقتی تاکسی به سر خیابانی که کافی شاپ در آن قرار داشت
رسید فرهاد از آن پیاده شدو داخل خیابان شد.هنوز چند قدم نرفته بود که یه موتور سیکلت که دو
نفر سراسر سیاه پوش بودند و هر دو هم کلاه کاسکت سیاه به سرشان بود از بغلش
گذشتند.فرهاد نگاهی به آنان کرد و گوشی را از جیبش در آورد و شماره پرستو را گرفت.پرستو
داشت از زمین بلند میشد که موبایلش زنگ خورد
پرستو گوشی را برداشت.از آن طرف فرهاد گفت :عزیزم من تو همین خیابان هستم تا من میرسم
تو هم بیا بیرون که سریع برویم.موتور سوارتقریبا نزدیک کافی شاپ بود که یه دختری با
سرعت از کافی شاپ بیرون پرید .راننده موتور بر سرعت موتور افزود و همین که روبروی
کافی شاپ رسید آن دختر هم عرض پیاده رو را طی کرده بود.همین که به آن دختر رسیدند
راننده موتور گفت:حالا..کسی که ترک موتور نشسته بود مایعی را با قدرت تمام به صورت آن دختر پاشد . به محض پاشیده شدن مایع به صورت آن دختر او با هر دو دستش صورتش را گرفت و در حالی که فریاد میزد سوختم سوختم به زمین افتاد و مانند مار به خودش میپیچید .در همین زمان پرستو از کافی شاپ خارج شد در حالی که هنوز نفهمیده بود چرا لیلا آن کار را کرد.پرستو هم مثل دیگران دختری را که تو پیاده رو افتاده و از درد به خودش میپیچید را میدید او در نگاه اول لیلا را نشناخت .بعد از چند لحظه که دقت کرد ناگهان لیلا را از روی لباسهاش شناخت و به سرعت نشست و سر لیلا را بلند کرد و نگاهی به دست وسینه لیلا کرد و متوجه شد که به صورتش اسید پاشیده شده بلافاصله از جایش بلند شد و به طرف مو تور سوار دوید در حالی که فریاد میزد:بگیریدش...چند نفری هم به تبعیت از پرستو سر به دنبال موتوری گذاشتند و آنان هم داد میزدند :بگیریدش..فرهاد از دور موتور سوار را میدید و مردم را که به دنبال آن میدویدند.موتور سوار به سرعت به فرهادنزدیک میشد.فرهاد در یک آن تصمیم گرفت که آنان را بگیرد.خودش را آماده کرد وبه محضی که موتور سوار به او نزدیک شد و در حالی که فرهاد هم کنگ فو کار بود با یک پرش بلند شد و با یک ضربه پا که به سر و گردن راننده وارد کرد او را به روی زمین پرتاپ کرد.موتور هم که سرعتش خیلی بود تعادلش رو از دست داد و به همراه دیگر سرنشین توی جوی آب افتادمردم هم سریع رسیدند و به کمک فرهاد آن شخص و نفر دوم را گرفتند.
دوستان گلم ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید.. ادامه نوشته هاي يه مجنونو ميتونين اينجا بخونين... دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | پنجشنبه هجدهم تیر 1388 | 12:42 بعد از ظهر | + | موضوع: |
داستانهای عاشقانه(عشق سوزان قسمت چهارم) ![]() با عرض معذرت از دوستان بابت تاخیر در ادامه داستان /* /*]]>*/ با صدای ممتد زنگ صدای مادرش را شنید که گفت کیه؟ مگر سر آوردی؟
پرستو خنده کنان گفت؟نه مادر سر نیاوردم اما خبری برات آورده ام که میدونم اگه بفهمی از ذوق زبونت بند میاد.در بروی پاشنه چرخید و قامت مادر از لای در پیدا شد .پرستو نتوانست با مادرش شوخی کند و به محض دیدن مادر اونو در آغوش گرفت و صورتش رو غرق در بوسه کرد.مادر هم که قضیه رو فهمیده بود پرستو رو عقب زد و با دو دستش صورتش رو گرفت و گفت :عزیزم نکنه تو کنکور قبول شدی ؟پرستو در حالی که با صدای بلند میخندید گفت :آره مادر عزیزم به لطف دعاهای تو قبول شدم اونم با رتبه عالی.مادر به محض شنیدن این حرف صورت پرستو رو غرق در بوسه کرد واشک میریخت و میان شادی و اشک گفت:عزیز دلم تو به همه ماها ثابت کردی که ما داشتیم اشتباه میکردیم بیا بریم داخل تا من به پدرت هم خبر بدم امشب باید یه جشن کوچک خانوادگی بگیریم پرستو در را پشت سرش بست و ندید که کسی در خم کوچه زاغ سیاه او رو چوب میزنه.همینکه در بسته شد فردی که پرستو رو دنبال میکرد گوشی خود رو در آورد و شماره ای رو گرفت و بعد از چند لحظه که صدای آن طرف گوشی رو شنید گفت:حالا دیگه وقتشه هر جا هستی سریع خودتو برسون تو میدان من اول پل هوای منتظرت هستم تا طرف دیگر گوشی خواست حرف بزنه گوشی رو قطع کرد و سریع از آنجا دور شد. بعد از چند بار که صدای بوغ تلفن شنیده شد پدر پرستو گوشی رو برداشت و گفت :بفرمائید.از آن طرف مادر گفت نه شما بفرمائید دخترمان قبول شده اونم با رتبه خوب اصلا لفتش نده ما منتظریم راستی میوه و شیرینی هم یادت نره.پدر پرستو هم با خنده گفت :خانم عزیز شما که جای هیچ سئوالی نگذاشتی باشه تا یه ساعت دیگه خونم. جشن سه نفری داشت با خوبی و خوشی برگذار میشد که تلفن پرستو زنگ زد پرستو با دیدن شماره با گفتن ببخشید من الان میام به اتاقش رفت. ادامه نوشته هاي يه مجنونو ميتونين اينجا بخونين... دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 | 10:55 بعد از ظهر | + | موضوع: |
|
|