تبليغاتX
عاشقانه برایت می نویسم >

عاشقانه برایت می نویسم


داستانهای عاشقانه(عشق سوزان قسمت چهارم)  


با عرض معذرت از دوستان بابت تاخیر در ادامه داستان


/* /*]]>*/

با صدای ممتد زنگ صدای مادرش را شنید که گفت کیه؟ مگر سر آوردی؟



پرستو خنده کنان گفت؟نه مادر سر نیاوردم اما خبری برات آورده ام که میدونم


اگه بفهمی از ذوق زبونت بند میاد.در بروی پاشنه چرخید و قامت مادر از لای در



پیدا شد .پرستو نتوانست با مادرش شوخی کند و به محض دیدن مادر اونو در


آغوش گرفت و صورتش رو غرق در بوسه کرد.مادر هم که قضیه رو فهمیده


بود پرستو رو عقب زد و با دو دستش صورتش رو گرفت و گفت :عزیزم نکنه


تو کنکور قبول شدی ؟پرستو در حالی که با صدای بلند میخندید گفت :آره مادر


عزیزم به لطف دعاهای تو قبول شدم اونم با رتبه عالی.مادر به محض شنیدن این


حرف صورت پرستو رو غرق در بوسه کرد واشک میریخت و میان شادی و


اشک گفت:عزیز دلم تو به همه ماها ثابت کردی که ما داشتیم اشتباه میکردیم بیا


بریم داخل تا من به پدرت هم خبر بدم امشب باید یه جشن کوچک خانوادگی


بگیریم پرستو در را پشت سرش بست و ندید که کسی در خم کوچه زاغ سیاه او


رو چوب میزنه.همینکه در بسته شد فردی که پرستو رو دنبال میکرد گوشی خود


رو در آورد و شماره ای رو گرفت و بعد از چند لحظه که صدای آن طرف


گوشی رو شنید گفت:حالا دیگه وقتشه هر جا هستی سریع خودتو برسون تو میدان


من اول پل هوای منتظرت هستم تا طرف دیگر گوشی خواست حرف بزنه گوشی


رو قطع کرد و سریع از آنجا دور شد.



بعد از چند بار که صدای بوغ تلفن شنیده شد پدر پرستو گوشی رو برداشت و


گفت :بفرمائید.از آن طرف مادر گفت نه شما بفرمائید دخترمان قبول شده اونم با


رتبه خوب اصلا لفتش نده ما منتظریم راستی میوه و شیرینی هم یادت نره.پدر


پرستو هم با خنده گفت :خانم عزیز شما که جای هیچ سئوالی نگذاشتی باشه تا یه



ساعت دیگه خونم.



جشن سه نفری داشت با خوبی و خوشی برگذار میشد که تلفن پرستو زنگ زد


پرستو با دیدن شماره با گفتن ببخشید من الان میام به اتاقش رفت.


ادامه نوشته هاي يه مجنونو ميتونين اينجا بخونين...
دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 | 10:55 بعد از ظهر | + | موضوع: |

داستانهای عاشقانه(عشق سوزان قسمت سوم)  

دوستان عزیز از اینکه مدتی نتوانستم ادامه داستان را آپ کنم از همه معذرت میخواهم.


تا پایان کلاس پرستو چند بار دیگر هم برگشت و به میز آن پسر نگاه کرد اما آن


جوان تا آخر دیگر حتی روی خود را هم از روی صفحه مو نیتورش بر نداشت



حالت تازه ای در پرستو به وجود آمده بود که برای خودش هم تازگی داشت


احساس سر زندگی و شادی میکرد



وقتی که کلاس تمام شد و داشت از آموزشگاه بیرون میامد صدایی از پشت سرش


شنید که صدایش میکرد وقتی



روی خود را برگرداند دختری را دید که همزمان با خودش در آموزشگاه ثبت نام


کرده بود.ایستاد تا آن دختر هم رسید .دختر در حالی که دستش را دراز میکرد


گفت لیلا هستم منم مثل شما امروز اولین روز حضورم در کلاس است یکی از


دوستانم اینجا را معرفی کرد و گفت که کارشون خیلی درست است.پرستو هم در


حالی که با لیلا دست میداد گفت منم پرستو هستم.اما من همینجوری اینجا را دیدم


و ثبت نام کردم فقط میخواهم که وقتم را بیهوده نگذارنده باشم.آنها



همینطور که با هم حرف میزدند تا جایی رسیدند که



مسیرشان از هم جدا میشد از هم خداحافظی کرده هر کدام به راه خود



رفتند.روزها از پی هم می آمدند و میرفتند پرستو هر روز به سختی درس



میخواندو بعداز ظهرها را هم در کلاس کامپیوتر بود .شبها تا نیمه شب بیدار بود


.با لیلا هم دوستی صمیمانه ای داشت حالا دیگر هر وقت که درس نمی خواند


وقتش را با لیلا میگذراند.از مصاحبت او بیشتر از هر کس دیگری لذت میبرد به


غیر از....در کلاس هر چه کرد نتوانست توجه آن پسر جوان را به خود جلب کند


با راهنمایی لیلا ترجیع داد که او پیش قدم شود.همیشه آخرین نفری که از کلاس


بیرون میرفت آن پسر بوداما آن روز لیلا صبر کرد تا آن پسر از کلاس بیرون


رفت.لیلا هم بدنبال او از کلاس خارج شد.از آموزشگاه که بیرون آمدند آن پسر


در پیاده رو شروع به رفتن کرد چند قدمی که رفت لیلا خودش را به آن پسر


رسانده و سلام کرد .آن پسر بدون نگاه کردن به صورت پرستو و در حالی که


صدایش می لرزید جوابش را داد پرستو با معرفی کردن خودش منتظر ماند چند


لحظه که گذشت جوان در حالی که نفس عمیقی میکشد گفت: منم فرهادم.لیلا گفت


خیلی تحمل کردم که شما پیش قدم این آشنایی شوید ولی انگار قلب شما از سنگ


است.معمولا دخترها همیشه اینقدر با حیا هستند اما انگار شما قرق را


شکستید.نمیدانید که برای یک دختر چقدر سخت است که پیش قدم آشنایی پسری


شود که دوستش دارد.خیلی زجر کشدم اما امروز



دیگر تحملم را از دست دادم.کلاسها دارد تمام میشود



ترسیدم کلاس تمام شود و دیگر نتوانم شما را ببینم

فرهاد در حالی که هنوز صدایش می لرزید به پرستو نگاه کرد و گفت معذرت


میخواهم.پرستو گفت:بابت؟



فرهاد گفت:از اینکه اینقدر شما را اذیت کردم .



من از آن گروه پسرانی نیستم که تا دختری را دیدند



سریع بخواهند با او دوست شوند .پرستو خانم شما نمی دانید با من چه کردید همان


روز اولی که به کلاس آمدید ونگاهتان را به من کردید مرا هم دیوانه کردید



روزو شب ندارم .همه اش از این میترسدم که بخواهم با شما صحبت کنم و شما مرا


تحویل نگیرید.نمیدانید چقدر به درگاه خدا ناله کردم که یک جوری وسیله آشنایی


ما را فراهم کند.مادرم چند سال پیش مرد و



این روزها واقعا جای خالی او را احساس میکنم اگر



مادر داشتم حتما تا حالا او را برای خواستگاری شما



فرستاده بودم پدرم را هم نمی توانستم بفرستم حتی



خجالت میکشم که بگویم اون پدرم هست از این هم میترسم که شما با شنیدنش


هنوز آشنا نشده ترکم کنید



ولی من تا حالا نتوانستم دروغ بگویم و اگر هم بگویم و یا نگویم شما بلاخره


میفهمید و آن موقع بدتر است



پدرم هم معتاد است همیشه ی خدا یا نئشه است یا خمار



وقتی خمار است دنبال پیدا کردن مواد است ووقتی هم که نئشه است در حال


چرت زدن اون وقتی ندارد که بخواهد برای من بگذارد.هر کلمه ای که فرهاد


میگفت پرستو بیشتر عاشقش میشد آخر کمتر پسری پیدا میشود که تا این اندازه



راستگو و درستکار باشد مخصوصا در مقابل یک دخترکه فقط میخواهند خودرا


بزرگ جلوه دهند در حالی که نمی دانند که اگر راست بگویند دختران بیشتر


خوششان میاید تااینکه بخواهند....



پرستو وقتی شباهت کارهایش با فرهاد را دید بیشتر درقلبش نشسته بود.فرهاد هم


خود را برای کنکور آماده میکرد او هم پشت کنکوری بودو هر دو هم رشته


بودند. از آن روز به بعد پرستو هر وقت بیرون خانه بود بیشر ساعتها را با فرهاد


میگذراند و گاهی هم با لیلا بود.لیلا شده بود محرم راز پرستو.چون پرستو



خواهری نداشت لیلا را مثل خواهرش دوست داشت.هرروز که به کنکور نزدیک


میشد بر ساعتهای درس خواندن پرستو و فرهاد اضافه میشد.تنها بهانه همدیگر را


دیدن هم از دست داده بودند..


برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید


ادامه نوشته هاي يه مجنونو ميتونين اينجا بخونين...
دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 | 10:11 بعد از ظهر | + | موضوع: |

داستانهای عاشقانه(عشق سوزان2)  

 

عشق تنها مهمان ناخوانده ای هست که بدون دعوت وارد خانه قلبت میشود....

 

به محض این  که پرستو این حرف را زد همه از تعجب دهانشان باز مانده بود.هیچکس نمی

 

دانست که

 

آنها چه بهمدیگر گفته اند.پدر پرستو رو کرد به پرستو و گفت همه منتظر هستم تا دلیل حرفت را

 

بفهمیم.پرستو رو به طرف جمع کرد و در حالی که اشک میریخت گفت پدر جان اگر من در این

 

خانه زیادی

 

 هستم لطفا منو از خانه بیرون کنید و یا هر تصمیمی که در مورد من بگیری با کمال میل میپذیرم

 اما

 

هرگز راضی نشوید که من زن کسی بشوم که منو واسه این که خوشکل ترین دختر محل هستم

 

بخواهد

 

 و یا این که با دوستاش سر من شرط بندی کند که هر جور شده منو مال خود کند.قبل از اینکه

 

پدر پرستو

 

 بخواهد حرفی بزند پدر رضا رو به جمع گفت این حرفا چیه که پرستو خانم میزنه ما پرستو رو

 

 مثل دختر

 

خودمون دوست داریم .در اینجا تا پدر پرستو خواست صحبت کند پرستو رو به پدر رضا

 

گفت:اگر اینطور

 

است پس خواهش میکنم که اجازه ندهید که دخترتان بد بخت شود.قبل از اینکه پرستو حرف

 

دیگری بزند

 

پدرش وسط حرف او پرید و گفت:پرستو هیچ میفهمی که چی داری میگی؟فکری عین برق از

 

ذهن پرستو

 

 جهید که من که تا الان پیش رفتم پس بگذار که هرچی پیش میاد بیاد.پرستو رو به جمع کرد و با

 

 قاطعیت

 

 گفت:پدر جان من حاضرم که شما هر بلایی که دوست دارین سرم بیارین حتی حاضرم همین الان

 

بدست شما بمیرم اما حاضر نیستم حتی یک دقیقه با این مرد زندگی کنم پدر من از شما خواهش

 

میکنم پدر جان التماس میکنم حاضر نشوید که دخترتان بد بخت شود پدر جان.....دیگر اشک به

 

پرستو

 

امان نداد و در حالی که بلند بلند گریه میکرد به طرف اتاق خود دوید.اصلا متوجه گذشت زمان

 

نشد وقتی

 

چند بار صدای در اتاق خود را شنید ومادرش که با نگرانی او را صدا میزد در اتاقش را باز

 

کرد مادر به محض

 

 اینکه او را دید او را بغل گرفت و در حالی که او را نوازش میکرد گفت :دخترم غصه نخور

 

 همه چیز تمام شد

 

 واقعا این پسر بی شعور و پررو هست.هر چقدر او قلدر و زبان نفهم هست پدرش آدم فهمیده و

 

دنیا دیده

 

 ای هست.پرستو به صورت مادرش نگاه کرد و پرسید چی شد کار به کجا کشید.مادرش

 

گفت:هیچی

 

پسره در کمال پررویی گفت من به هر قیمتی شده باید پرستو را مال خود کنم اما پدرش غائله را

 

خواباند

 

و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.آن شب مادر و دختر تا پاسی از شب با هم گفتگو

 

کردنداز

 

ناکامی های ازدواجهای دختران فامیل و وقتی به خود آمدند که ساعتع از نیمه شب گذشته بود

 

مادر با

 

بوسی که از پرستو گرفت گفت :دخترم بخواب که از فردا کارهای زیادی داریم باید به پدرت

 

نشان دهی که

 

 داشته کار اشتباهی انجام میداده.پرستو گفت مادر به شما قول میدهم که باعث پشیمانی شما و پدر

 

نشوم .آنشب پرستو با آرامش عجیبی به خواب رفت .پرستو پرستو عزیزم پاشو ساعت از هشت

 

هم

 

گذشته.پرستو با نوازشهای مادرش دیده گوشود و گفت:مادر چرا زودتر بیدارم نکردی مادرش

 

گفت :عزیزم

 

 هنوزم دیر نشده پاشو تا دست و روی خودتو میشویی منم صبحانه ات رو آماده میکنم .سر میز

 

صبحانه

 

مادر پرستو از پرستو پرسید :عزیزم امروز برانامه ات چیست پرستو گفت:مادر من قصد دارم

 

با جدیدت

 

درس بخوانم تا در کنکور قبول شوم پس اولین قدمم اینه که امروز در یکی از کلسهای کنکور

 

ثبت نام کنم

 

بعدم میخوام در کلاس کامپیوتر ثبت نام کنم تا بتوانم در کنار درسم کامپیوتر رو هم یاد

 

بگیرم.پرستو بعد

 

از صبحانه از خانه خارج شد همین که از پیچ کوچه اشان گذشت رضا را مقابل خود دید برای

 

لحظه ای

 

متحیر نگاهش کرد اما همین که خواست با کم محلی راهش را ادامه دهدرضا با تندی گفت :که

 

منو سکه

 

 ی یه پول میکنی گنده لاتهای محل نتونستن رو حرف من حرف بزنن تو یه الف بچه به من

 

جواب سر بالا

 

میدی پرستو هم جرئتی به خود داد با با شهامت گفت من به هیچ عنوان زن تو نمی شوم حتی اگر

 

بمیرم .رضا با خندی چندش آوری گفت: نه نه حرف از مردن نزن حیف نیست تن به این

 

خوشکلی و نازی

 

بره زیر خاک حالا اگر من کامم رو گرفته بودم اشکالی نداشت اما نذار منم ناکام باشم.پرستو با

 

ناراحتی

 

گفت :خفه شو کثافت حمال من به اشغالی مثل تو حتی نگاه هم نمی کنم و خواست رد شود که

 

رضا

 

محکم بازوی اونو گرفت و سرش رو بیخ گوش پرستو آورد و گفت:تو یا مال منی یا هیچ کس

 

نترس تو رو

 

نمیکشم اما اگر مال من نشوی کاری میکنم که روزی صد بار به پام بیفتی و از من خواهش کنی

 

که یه

 

نگاه به تو بکنم اون موقع منم که مثل حالای تو کری بخونم پرستو در حالی که بازوشو از دست

 

رضا بیرون

 

 میکشید گفت :هیچ غلطی نمی تونی بکنی و به سرعت دور شد و به حرف رضا که داشت بلند

 

 میگفت

 

به هم میرسم پرستو خانم اعتنایی نکرد.بعد از ثبت نام در کلاس کنکور وارد محلی شد که اونجا

 

کلاسهای کامپیوتر تشکیل میشد .خانمی جوان پشت میزی نشسته بود که با دیدن پرستو گفت

 

بفرمائید.پرستو گفت میخوام در کلاسهای کامپیوتر ثبت نام کنم .خانم بازم پرسید مقدماتی یا

 

پیشرفته

 

پرستو گفت:نه مقدماتی بعد از اون پیشرفته.خانم منشی گفت از همین الان شروع میکنی یا بعدا

 

پرستو گفت اما من الان شهریه اش رو با خودم نیاوردم .خانم منشی گفت اشکال نداره شما الان

 

برو سر

 

 کلاس جلسه بعد شهریه رو بیار کلاسم همین الان شروع شده و جلسه اولم هستش پس زود برو

 

 که

 

عقب نمانی .پرستو وارد کلاس که شد سریع کلاس رو برانداز کرد چندین میز با کامپیوتر

 

اطراف اتاق چیده

 

 شده بود و در بالای اتاق هم میز استاد بود که به همه مشرف بود چند میز هنوز خالی بود

 

چنددختر و

 

پسر دیگر هم پشت میزها نشسته بودند با اشاره استاد او پشت یکی از میزها نشست و استاد باز

 

حرفش را از سر گرفت چند دقیقه ای که گذشت پرستو روی خود را برگرداند تا اطراف را بهتر

 

 برانداز کند که

 

در گوشه ی اتاق نگاهش با نگاه جوانی که او هم او را نگاه میکرد گره خورد و دلش هری

 

ریخت پائین....

 

دوستان گلم منتظر ادامه داستان در آپهای بعدی باشید

 

فرزاد بازم برای شما مینویسد

 

منتظر داستانهای عاشقانه از زندگی شما دوستان عزیز

 

 هستم تا در وبلاگم بنویسم

 

در پناه حق پایدار باشید

 

 

 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | چهارشنبه سی ام بهمن 1387 | 8:9 بعد از ظهر | + | موضوع: |

داستانهای عاشقانه(عشق سوزان 1)  


هر چه قدر مشقت عشق بیشتر باشد طعم آن شیرین تر است



در دلش هیاهوی عجیبی بود.از دلشوره روی پا بند نبود .خداخدا میکرد مادرش در



جبهه مقابل پدرش باشد.اصلا انتظار خواستگار را نداشت.از بعداز ظهر که پدرش با گل


و شیرینی و با خوشحالی وارد خانه شده و به مادرش مژده آمدن خواستگار را داده بود


همه اش در دلش از خدا



می خواست که برنامه ای پیش بیاید که خواستگاریش کنسل شود.



همه اش به اون روز شومی بر میگشت که در روزنامه پیک سنجش نامش را در قبول


شدگان کنکور ندیده بود.چقدر زحمت کشیده بود.چه شبها که تا نیمه شب بیدار مانده


بود و درس خوانده



بود.به همه میگفت که من قبول میشوم اونم با رتبه خوب.وقتی اسمش را ندید چندین


بار روزنامه را مرور کرده بود اصلا باورش نمیشد که قبول نشده باشد.حتی اعتراض هم



به قبول نشدنش کرد ولی انگار در تقدیر اون چیز دیگری رقم خورده بود.



پرستو ...پرستو وقتی برای چندمین بار نام خود را شنید به خود آمد و مادرش را نگران



روبروی خود دید مادرش پرسید:پرستو جان چی شده ؟تا این سئوال را از مادرش


شنید زد زیر گریه و مثل ابر بهاری اشک میریخت.مادرش او را در آغوش کشید و با


نگرانی پرسید چیه؟چی شده عزیزم؟پرستو همچنان که گریه میکرد در میان پرده


اشکی که روی چشمش نشسته بود به مادرش نگاه کرد و گفت:مادر جان مگر من تو


خانه زیادی هستم؟مادرش گفت:این چه حرفیه عزیزم تو نور چشم منی کی گفته که


تو زیادی هستی؟پرستو هق هق کنان گفت:اگر من زیادی نیستم پس چرا میخواهید


همه آرزوهای مرا نابود کنید ؟چرا میخواهید مرا با این سن کم راهی خانه ی شوهر


کنید؟مادر دستی به موهای طلائی پرستو کشید و گفت:قربونت برم همه دختران یه


روزی باید شوهر کنند همه اولش دلواپس هستند اما چند روز که میگذره خوشحالم


میشن و همه اش میگن کاش زودتر عروس شده بودیم.اما عزیزم با این که نظر من اینه


و معتقدم که تو باید عروس بشی اما از این خانواده خوشم نمی آد.به محض شنیدن این


حرف پرستو اجازه نداد مادرش حرفی بزند و گفت: مادرجان منم از این پسره خوشم


نمیاد.منم که هنوز ترشیده نشدم که بیخ ریش شما بمونم و با بوسی که از لپ مادرش


گرفت ادامه داد :خواهش میکنم بیا این خواستگار را رد کنیم تا منم خودمو برا کنکور


سال بعد آماده کنم و تا موقع کنکور چند تا کلاس آموزشی هم میرم مادر جونم من


مطمئنم که اون موقع دختر خانم دکتر شما خواستگارن باکلاس و بهتری داره .مادرش


گفت:بسه بسه دیگه زبون نریز .تو میگی من با اینا چه کنم؟پرستو گفت مادر عزیزم اینو


بگذار به عهده خودم فقط تو بعد از این جریان پدر رو قانع کن .مادرش گفت:چی کار


میخواهی بکنی؟پرستو گفت:مطمئن باش آبرو ریزی نمیشه.مادرش گفت باشه پدرت به


عهده من ولی حالا عجالتا برو صورتت را بشور و خودتو آماده کن همین که من گفتم


پرستو چای رو بیار با وقار و سنگین سینی چای رو بیار و اولم تعارف خانواده داماد کن


.پرستو گفت :باشه مامان جونم اول تعارف خانواده دوست پدرم میکنم.مادر پرستو تا


خواست حرف دیگه ای بزنه صدای شوهرش رو شنید که او را صدا میزد .مادر پرستو با


دلشوره نگاهی به پرستو کرد و خواست حرفی بزنه که پرستو پیش دستی کرد و گفت


مادر جان برو خیالت راحت باشه.وقتی مادر پرستو از اتاق بیرون رفت پرستو دستهاشو


به آسمان بلند کرد و گفت:خدایا ازت ممنونم که اصلی ترین شخص خانواده ام رو


همراهم کردی بقیه اشم خودت درستش کن.در همین فکرو خیال بود که صدای


مادرش را شنید که میگفت:پرستو جان برای مهمانان چای بیاور.وقتی پرستو با سینی


چای وارد اتاق شد رضا خواستگار پرستو لبخند پیروز مندانه ای زد و ازاینکه میدید


خوشکل ترین دختر محله قراره زن او بشه به خودش میبالید اما او خبر از اسرار پشت


پرده نداشت.وقتی پرستو سینی چای رو جلوی رضا گرفت رضا نگاهی به صورت پرستو


که از شرم سرخ شده بود کرد و گفت:بلاخره تو مال من شدی.پرستو بدون حرفی رد


شد و به بقیه تعارف کردو بعد کنار مادرش نشست.فقط جسم پرستو تو مجلس


خواستگاری بود و معلوم نبود که روحش در کجا سیر میکند.اینبارم وقتی مادرش به


پهلوی پرستو ضربه آرامی زد پرستو به خود آمدوبا نگاه به مادرش گفت که


چیه.مادرش با اشاره به او فهماند که او باید با رضا تنها صحبت کند.پرستو با بی میلی از


جا بلند شد و به طرف گوشه اتاق رفت و روی صندلی مقابل رضا نشست و سرش را


پائین انداخت.چند لحظه که گذشت رضا به حرف آمد و به پرستو گفت:پرستو من


خیلی تو را دوست دارم و از سال پیش که مدرسه میرفتی هر روز گوشه خیابان می


ایستادم تا باهات حرف بزنم خیلی دوست داشتم باهات دوست شوم اما هر چه کردم تو


اصلا بهم محل نگذاشتی داشتم دیوانه میشدم و هر روز فکر میکردم که چگونه ترا به


دست آورم تا اینکه با هزار مکافات پدر و مادرم را راضی کردم که به خواستگاری تو


بیایند .پرستو به خود جرعتی داد و پرسید:چرا با هزار مکافات؟رضا خنده ای کرد که


دندانهای سیاه و جرم گرفته اش نمایان شدو گفت :آخه پدرو مادرم میخواستند که من


دختر خاله ام رو بگیرم.



پرستو بازم پرسید :خوب چرا شما حرف پدرو مادرت را گوش نکردی ؟رضا گفت : جانم


آخه دختر خاله ام در مقابل تو مانند کلاغ است در مقابل طاووس.به محض شنیدن این


حرف پرستو که دنبال فرصت میگشت و خوشحال از فرصت بدست آمده با اعتماد به


نفس از روی صندلی بلند شد و رو به رضا کرد و با صدای بلند که همه بفهمند


گفت:من هرگز زن تو نمی شوم.....  


دوستان عزیز منتظر ادامه این داستان در آپ بعدی باشید



فرزاد


دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | یکشنبه بیست و نهم دی 1387 | 7:31 بعد از ظهر | + | موضوع: |

نظر سنجی  



دوستان خوبم سلام


برا این پست یه مطلب جدید و کاملا متفاوت دارم که فکر کنم جالب باشه:

                               توجه کنید        

در سال گذشته بعد از ساخته شدن وبلاگ از طرف علیرضا یک نظر سنجی جالب

در نوع خود توسط ایشان در وبلاگ گذاشته شد که این پست و پست بعدی به نقد

این نظر سنجی میپردازم.



سئوال نظر سنجی:نظر شما در رابطه با روابط دختر و پسر به صورت امروزی چیست؟

1386/9/8 شروع نظر سنجی 1387/9/8 پایان نظر سنجی ...مدت نظر سنجی یک سال


در این مورد 10 سئوال شده بود که به شرح زیر است :

1-کاملا آزاد باشد:::به این سئوال 48 نفر رای داده اند که 30/3 ٪را تشکیل داده اند یعنی اکثریت


2-با نظارت بزرگترها باشد:::به این سئوال 27 نفر رای داده اند که 17٪ را تشکیل داده اند

3-به ازدواج ختم شود :::رده سوم را به خود اختصاص داده که11/3٪را تشکیل داده اند


4-اینگونه روابط بچه بازی است::: به این سئو ال 13 نفر رای داده اند که8/2٪ را تشکیل داده اند


5-آزاد و در محدوده قانون اسلام ::::به این سئوال 12 نفر رای داده اند که میشود7/5٪را تشکیل داده اند


6-با هم دوست باشند و موافق اینگونه رابطه نیستم::11نفر که 6/2 ٪ را به خود اختصاص داده اند

6-در محدودیت::: هم 11 رای که اینهم 6/2٪ را به خود اختصاص داده


7- رابطه ای نباشد 5 رای که 3/1٪ را در بر گرفته


8-خیلی سخت گیری شود :::به این سئوال هم 2 نفر رای داده اند که 1/2٪ را به دست آورده


دوستان گلم اگر میشود شما هم نظرات و ایده هاونقد های خود را در باره این

سئوالات نظرسنجی برای من بگذارید تا اگر دوست داشتید با نام خودتان واگرنه


بدون نام در پست بعدی برای عزیزان بگذارم.



دوستدار همه شما فرزاد
دلشكسته اي از تبار عشق با نام فرزاد | شنبه نهم آذر 1387 | 5:4 بعد از ظهر | + | موضوع: |