تبليغاتX
< > عاشقانه برایت می نویسم

عاشقانه برایت می نویسم







عاشقانه | دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 | 5:50 بعد از ظهر 

سلام دوستان گلم با یه اپ جدید در خدمتم امیر حسین


ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم.... ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم.... دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی ..... عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای.... به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ...... دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم .... اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم! باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم......... به خدا خیلی دوستت دارم


بقیه در ادامه مطلب....


اگه مي خواي ادامه راه عاشقي رو طي كني كليك كن
دلشكسته اي به نام فرزاد | لينک ثابت | موضوع: |

نویسنده جدید | جمعه بیست و یکم مرداد 1390 | 1:9 بعد از ظهر 

سلام دوستان خوب و گلم

انشاالله که همگی خوبید

من نویسنده سوم این وبلاگ امیر حسین هستم

امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ سپری کنید

تا آپ بعدی که زیاد طول نمیکشه خدانگهدار

دلشكسته اي به نام فرزاد | لينک ثابت | موضوع: |

داستانهای عاشقانه(معجزه ای بنام عشق 2) | شنبه هفتم فروردین 1389 | 8:27 بعد از ظهر 

نمی دونستم چی بگم از یک طرف بیکار بودم وکاری گیرم نمی آمد از یک طرف از خونه و  خانواده دور


بودم.محمد رضا منتظر جواب بود گفت: خوب چی میگی؟گفتم اجازه بده یه کم روپیشنهادت فکر کنم.تو برزخ


عجیبی بودم نمی دونستم چیکار کنم .اینجام مادرم به کمکم آمد.مادرم گفت:ببین امیر جان میدونم برات خیلی


مشکله نمی تونی از مادرت دل بکنی اما مادر جان به این فکر کن که تو آینده داری تا چشم به هم بزنی روزها


مثل برق و باد میگذره و سنت بالا میره تو میمونی و یه وضعیت بی پولی  "در حالی که ازدواجم نکردی همیشه


ام که ما زنده نیستیم که بخواهی به ما تکیه کنی پیشنهاد پسر عمه ات هم خوبه قبول کن پسرم امیدت هم


به خدا باشه.رو کردم بطرف پسر عمه ام وگفتم:باشه میام.همین دو کلمه باعث شد که مسیر زندگی من


عوض بشه وحوادثی برام اتفاق بیافته که حتی توی خوابم نمی دیدم.تا گفتم باشه پسر عمه ام منو بغل گرفت


گفت: دمت گرم امیرجان مشکل منو حل کردی مطمئن باش هم از نظر مالی تامینت میکنم هم نمی گذارم که


احساس دل تنگی بکنی همین حالا حرکت کنیم؟این سئوالش باعث تعجبم شد و گفتم:نه چیه چقدر هولی


اجازه بده سر فرصت وسایلم رو جم کنم از خانواده و دوستانم خداحافظی کنم بعد.محمد رضا گفت:باشه از


حالا تا فردا ساعت 5 صبح فرصت داری  که هر کار که دلت میخواد بکنی ما صبح قبل از طلوع آفتاب حرکت


میکنیم.ساعت 10 صبح بود هنوز کلی وقت داشتم ولی با عجله از دوستانم خداحافظی کردم ظهر که ناهار رو


خوردم یه دوش گرفتم  و وسایلم رو جمع کردم مادرم مثل یه پروانه دورم میگشت انگار که به او هم الهام شده


بود که دیگه سال به سالم نمی تونه پسرش رو ببینه با اینکه خودش و خوشحال نشون میداد اما من تو چهره


اش غمی به وسعت در یا رومیدیدم.اون شب اصلا نتونستم بخوابم نمی دونم چه حالی داشتم تا صبح از این


دنده به اون دنده شدم نمی دونم چه موقع خوابم برد هنوز چشام گرم نشده بود که مادرم صدام کرد بلند


شدم به ساعت نگاه کردم هنوز 4 بود گفتم:مادر هنوز وقت دارم اجازه بده یه کم دیگه بخوابم...



دنباله داستان در ادامه مطلب


اگه مي خواي ادامه راه عاشقي رو طي كني كليك كن
دلشكسته اي به نام فرزاد | لينک ثابت | موضوع: |